تبليغاتX
دکتر علی شریعتی

!!! کلیه دوستانی که در رابطه با دکتر و یا موضوعات مرتبط ، مطلب ، نوشته و یا اثری دارند ؛ می توانند آنرا به آدرس YaserKH@Gmail.com ارسال کرده ، تا در صورت تایید به اسم خود شما در وبلاگ ثبت شود . با تشکر ...
- ذکر منبع حتی الامکان الزامی ست
-مطالب خلاصه تر و محتوایی تر ؛ بهتر . باز هم حتی الامکان
- اگر در صحنه نیستی ، هر کجا که می خواهی باش . هدف اینست که در صحنه باشی ...
- هر چند وقت یک بار کل مطالب وبلاگ بصورت آفلاین در قالب یک فایل فشرده شده ، در اختیار دوستان قرار میگیرد .

پایان کویر در سه قسمت | قسمت آخر

تنها کمبودی که احساس می کرد همین لهجه ی دهاتی اش بود که آن را هم به طرز مسخره ای جبران کرده بود . « حقایق اصولی » را ، از قبیل این نکته که :«برای جلو گیری از ازدحام در رفت و آمد مردم بر روی جویی، اگر دو تا پل بزنند که آیندگان از یک پل و روندگان از پلی دیگر عبور کنند بهتر است از این که یک پل بزنند و آیندگان و روندگان همگی بر آن پل عبور کنند...»! با طمطراق و آب و تاب بسیار می گفت و سخت جدیت می کرد تا به همه بفهماند و ، با لب و چشم و ابرو و اسرار و پشتکار ، از همه ی حضار تصدیق آمیخته با تحسین بگیرد . نعلبکی چایش را از عجله ای که داشت همچنان پف می کرد که به صورت ما ها می پاشید ؛ تمام که شد به زمین گذاشت و، استکان را توی آن نگذاشته ، برخاست و زد توی حیاط  بی درنگ داد وبی داد مرغ ها و خروس ها و جوجه ها بلند شد ، و لحظه ای بعد شاغلام با قیافه ای فاتحانه وموفق ، در حالی که خود را باز آماده ی اظهار نکات حکیمانه و کلمات دقیقانه ای کرده بود در جواب ما که قاعدتاٌ از او سؤال می کردیم بر گشت و آن جوجه خروس زیر بغلش، با چشمهای سرخ براقش که بی تفاوت ما را می نگریست . اما کسی چیزی نپرسید ، همه می دانستند و او که می خواست این ابتکار درخشانش را هر چه بیشتر به رخ ما بکشد ، جوجه خروس را ، همچون اسماعیل ، جلوی هشتی، دم در حیاط ، دراز کرد و کف لته ای و سنگین گیوه هایش را ، بی محابا، روی بالهای نازک و جوان جوجه خروس گذاشت . نوک گیوه اش ، که از زه های خشک و خشن گره خورده بود حلقوم لطیف او را چنان به سختی می فشرد که نمی توانست ضجه کند.پدرم از خانه بیرون رفت تا فقط نبیند. مادرم به اندرون رفت و خودش را سرگرم کرد تا فقط به او فکر نکند... و من ...
من درحالی که به جوجه خروس که در نای بریده ی خون آلودش فریاد می کشید و پر پر می زد، خیره شده بودم، درسی را می آموختم که شاغلام آموخته بود .                             
شاغلام که دوره ی شش پادشاه را دیده بود .

+ نوشته شده توسط دوستداران د کــتر در دوشنبه 1386/01/27 و ساعت 22:1 |
استفاده از این مطلب ، با ذکر آدرس وبلاگ بلامانع است .
پایان کویر در سه قسمت | قسمت دوم

یک بار دیگر خواند! زمزمه ها بیشتر شد. همسایه ها به جنب و جوش آمدند . قطیفه های سفیدی که همچون کفن بر بام های ده پهن گسترده بود و مردم خفته ی ده را در خود پیچیده بود، تکان خورد . برخی آنها را کنار زدند ، برخی نیم خیز شدند ، برخی بر پا ایستادند ، برخی پا شدند و به راه افتادند ... همه از خواب افتاده بودند و شب و آرامش آرام شب در ده به هم خورده بود. سکوت کویر آشفته شده بود ، برخی چیزی نمی گفتند ، عده ای – بیشترشان از جوانها – شنیدم که می گفتند خوب شد بیدار شدیم، نوبت آب ماست و اگر خواب می ماندیم به هدر رفته بود، آب به کویر می رفت و کشتمان خشک می شد، بچه مان دم رو افتاده بود و نزدیک بود خفه شود، تشنه بودیم، کمی آب ... حالا آب ِ جو زلال است ، کوزه هامان را پر کنیم، در خانه را وا گذاشته بودیم. گربه، سگ، شغال ... گرگ آدم خوار... خوب شد از خواب افتادیم... اما غالبا قرقر می کردند : از خوابمان انداخت، این خروس شوم است ، ملعون است . بیشتر ریش سفیدها و پیرپاتالها همچنان در خواب نق می زدند و با پلک های بسته بد و بیراه می گفتند!
رفته رفته صدا ها خوابید و مردم در بسترهاشان آرام گرفتند . باز قطیفه های سفیدی را که در شب همچون کفنی می نمود بر روی خود کشیدند و کم کم دوباره به خواب رفتند.
صبح، خورشید باز سر رسید و نیمی از بام را گرفت و خیس عرق، و بی طاقت از گرما بیدار شدم و از پله ها پایین رفتم. توی هشتی قالیچه انداخته بودند و چای می خوردند . شاغلام که سه نسل از اسلاف ما را خدمت کرده بود و می گفت دوره شش پادشاه را دیده است و پدرم و عموهایم در چشمش جوانک های جاهل و چشم و گوش بسته و بی تجربه ای بودند ، نشسته بود ، با قیافه ای که رد پای گذر سالیان دراز بر آن پیدا بود و ریش گرد و سفید و زیر گلویی تراشیده و خط ریشی دقیق که آن را همچون دور گیوه ای می نمود، سرپا نشسته بود و ساقهای باریک پایش پوشیده ازپوستی چروکیده و خشک و موی سیاه و سپید، به رنگ نظامی قد کش آن را نیلی کرده بود بیرون زده بود . با قیافه ای که ، با همه بلاهتی که از آن می ریخت سخت حکیمانه می نمود و هر کس از آن احساس می کرد که پیر غلام چیزهایی بسیار می داند که وی نمی داند ، و او خود نیز بر این عقیده سخت راسخ بود . می کوشید که « لفظ قلم » هم حرف بزند تا دیگر نقصی نداشته باشد . تنها کمبودی که احساس می کرد همین لهجه ی دهاتی اش بود ...

+ نوشته شده توسط دوستداران د کــتر در شنبه 1386/01/25 و ساعت 22:17 |
استفاده از این مطلب ، با ذکر آدرس وبلاگ بلامانع است .
پایان کویر در سه قسمت | قسمت اول
... کویر در زیر نور ماه می تابید و ده آرام و ساکت شده بود و مردم، زن و مرد ، پیر و جوان همه در دل شب، بر روی بامهای خویش از خستگی چنان خفته بودند که گویی بیدار نخواهند شد . فریادهای غلتان و طولانی قورباغه هایی که در دوردست صحرا می خواندند و آوای سیرسیرک هایی که هیج جا نیستند و گویی از غیب سوت می کشند سکوت شب کویر را صریح تر می نمود . آسمان بر بالای ده ایستاده بود و بامها را می نگریست و این نفرین شدگان کویر را که آرام بر سرتاسر بام های ده ، در زیر قطیفه های سپید کرباس و یا قمیص که هر یک همچون کفنی می نمود , خفته بودند .
شب به نیمه راه رسیده بود و ستارگان ناپایدار غروب کرده بودند و پروین در دورترین نقطه صحرا نزدیکی های افق ، آهنگ رفتن داشت و ماه به قلب آسمان آرمیده بود و بر بالای سرم ایستاده  مرا ساکت می نگریست و بر سینه آسمان چنان پهن هاله افشانده بود که ستارگان را همه به دوردستها رانده بود . که ناگهان بانگ خروسی برخواست .
اِ ! خروسها می خوانند ؟
خروس ساعت کویر است و آوایش ناقوس دهکده ! خروس ِ دِه زمان است که می خواند ، زمان ، این گردونه ی یکنواخت و مکرر و بی احساس  ، که جز نظم هیچ نمی فهمد ، نظمی که به دقت شبکه ی تار عنکبوتی زندگی را « تقسیم کرده» است و انسان همچون مگسی بیچاره در آن اسیر است و خونش را با ترتیب و به تدریج دقیقی می مکد ، و او ، در این سیر خونین و دردناک جز ضجه وتلاش ـ که هیچ کدامش را زمان نمی فهمد ـ چاره ای نمی تواند جست . نعره ی خروس ، این مؤذن مذهب ده ، را آنجا خوب می شناسد . وی رسول نظامی است که بر جهان و بر انسان تحمیل شده است و او را به تکه های ریز و هم اندازه ای خرد کرده است ، هر یک لقمه ای در زیر دندان آن دو دلقک سیاه و سفید .
« خروس ها بر خاستند؟ می خوانند؟ مگر سحر شده است؟» زمزمه هایی از بام ما و از بام های دور و نزدیک در دل سکوت نیمه شب پیچید . اما ... نه، نیمه شب است، ماه، ستاره ها همه نیمه شب رانشان می دهند . آری، حتی آسمان زیبا و معصوم خدایی کویر هم او را تکذیب کرد !
ها! خروس بی محل! از کجاست؟ اِ ! ازبام خانه فلانی ها است! وای ، آری ... از خانه ما است ... آن جوجه خروس شر و جنگی! حیف! چه جوجه خروس قشنگی بود! چند ماه دیگر چی می شد؟ حیوان هنوز صدایش دو رگه است ! هنوز مرغش را ندیده است، هنوز...
+ نوشته شده توسط دوستداران د کــتر در جمعه 1386/01/24 و ساعت 12:55 |
استفاده از این مطلب ، با ذکر آدرس وبلاگ بلامانع است .