تنها کمبودی که احساس می کرد همین لهجه ی دهاتی اش بود که آن را هم به طرز مسخره ای جبران کرده بود . « حقایق اصولی » را ، از قبیل این نکته که :«برای جلو گیری از ازدحام در رفت و آمد مردم بر روی جویی، اگر دو تا پل بزنند که آیندگان از یک پل و روندگان از پلی دیگر عبور کنند بهتر است از این که یک پل بزنند و آیندگان و روندگان همگی بر آن پل عبور کنند...»! با طمطراق و آب و تاب بسیار می گفت و سخت جدیت می کرد تا به همه بفهماند و ، با لب و چشم و ابرو و اسرار و پشتکار ، از همه ی حضار تصدیق آمیخته با تحسین بگیرد . نعلبکی چایش را از عجله ای که داشت همچنان پف می کرد که به صورت ما ها می پاشید ؛ تمام که شد به زمین گذاشت و، استکان را توی آن نگذاشته ، برخاست و زد توی حیاط بی درنگ داد وبی داد مرغ ها و خروس ها و جوجه ها بلند شد ، و لحظه ای بعد شاغلام با قیافه ای فاتحانه وموفق ، در حالی که خود را باز آماده ی اظهار نکات حکیمانه و کلمات دقیقانه ای کرده بود در جواب ما که قاعدتاٌ از او سؤال می کردیم بر گشت و آن جوجه خروس زیر بغلش، با چشمهای سرخ براقش که بی تفاوت ما را می نگریست . اما کسی چیزی نپرسید ، همه می دانستند و او که می خواست این ابتکار درخشانش را هر چه بیشتر به رخ ما بکشد ، جوجه خروس را ، همچون اسماعیل ، جلوی هشتی، دم در حیاط ، دراز کرد و کف لته ای و سنگین گیوه هایش را ، بی محابا، روی بالهای نازک و جوان جوجه خروس گذاشت . نوک گیوه اش ، که از زه های خشک و خشن گره خورده بود حلقوم لطیف او را چنان به سختی می فشرد که نمی توانست ضجه کند.پدرم از خانه بیرون رفت تا فقط نبیند. مادرم به اندرون رفت و خودش را سرگرم کرد تا فقط به او فکر نکند... و من ...
من درحالی که به جوجه خروس که در نای بریده ی خون آلودش فریاد می کشید و پر پر می زد، خیره شده بودم، درسی را می آموختم که شاغلام آموخته بود .
شاغلام که دوره ی شش پادشاه را دیده بود .
