پایان کویر در سه قسمت | قسمت اول
... کویر در زیر نور ماه می تابید و ده آرام و ساکت شده بود و مردم، زن و مرد ، پیر و جوان همه در دل شب، بر روی بامهای خویش از خستگی چنان خفته بودند که گویی بیدار نخواهند شد . فریادهای غلتان و طولانی قورباغه هایی که در دوردست صحرا می خواندند و آوای سیرسیرک هایی که هیج جا نیستند و گویی از غیب سوت می کشند سکوت شب کویر را صریح تر می نمود . آسمان بر بالای ده ایستاده بود و بامها را می نگریست و این نفرین شدگان کویر را که آرام بر سرتاسر بام های ده ، در زیر قطیفه های سپید کرباس و یا قمیص که هر یک همچون کفنی می نمود , خفته بودند .
شب به نیمه راه رسیده بود و ستارگان ناپایدار غروب کرده بودند و پروین در دورترین نقطه صحرا نزدیکی های افق ، آهنگ رفتن داشت و ماه به قلب آسمان آرمیده بود و بر بالای سرم ایستاده مرا ساکت می نگریست و بر سینه آسمان چنان پهن هاله افشانده بود که ستارگان را همه به دوردستها رانده بود . که ناگهان بانگ خروسی برخواست .
اِ ! خروسها می خوانند ؟
خروس ساعت کویر است و آوایش ناقوس دهکده ! خروس ِ دِه زمان است که می خواند ، زمان ، این گردونه ی یکنواخت و مکرر و بی احساس ، که جز نظم هیچ نمی فهمد ، نظمی که به دقت شبکه ی تار عنکبوتی زندگی را « تقسیم کرده» است و انسان همچون مگسی بیچاره در آن اسیر است و خونش را با ترتیب و به تدریج دقیقی می مکد ، و او ، در این سیر خونین و دردناک جز ضجه وتلاش ـ که هیچ کدامش را زمان نمی فهمد ـ چاره ای نمی تواند جست . نعره ی خروس ، این مؤذن مذهب ده ، را آنجا خوب می شناسد . وی رسول نظامی است که بر جهان و بر انسان تحمیل شده است و او را به تکه های ریز و هم اندازه ای خرد کرده است ، هر یک لقمه ای در زیر دندان آن دو دلقک سیاه و سفید .
« خروس ها بر خاستند؟ می خوانند؟ مگر سحر شده است؟» زمزمه هایی از بام ما و از بام های دور و نزدیک در دل سکوت نیمه شب پیچید . اما ... نه، نیمه شب است، ماه، ستاره ها همه نیمه شب رانشان می دهند . آری، حتی آسمان زیبا و معصوم خدایی کویر هم او را تکذیب کرد !
ها! خروس بی محل! از کجاست؟ اِ ! ازبام خانه فلانی ها است! وای ، آری ... از خانه ما است ... آن جوجه خروس شر و جنگی! حیف! چه جوجه خروس قشنگی بود! چند ماه دیگر چی می شد؟ حیوان هنوز صدایش دو رگه است ! هنوز مرغش را ندیده است، هنوز...
شب به نیمه راه رسیده بود و ستارگان ناپایدار غروب کرده بودند و پروین در دورترین نقطه صحرا نزدیکی های افق ، آهنگ رفتن داشت و ماه به قلب آسمان آرمیده بود و بر بالای سرم ایستاده مرا ساکت می نگریست و بر سینه آسمان چنان پهن هاله افشانده بود که ستارگان را همه به دوردستها رانده بود . که ناگهان بانگ خروسی برخواست .
اِ ! خروسها می خوانند ؟
خروس ساعت کویر است و آوایش ناقوس دهکده ! خروس ِ دِه زمان است که می خواند ، زمان ، این گردونه ی یکنواخت و مکرر و بی احساس ، که جز نظم هیچ نمی فهمد ، نظمی که به دقت شبکه ی تار عنکبوتی زندگی را « تقسیم کرده» است و انسان همچون مگسی بیچاره در آن اسیر است و خونش را با ترتیب و به تدریج دقیقی می مکد ، و او ، در این سیر خونین و دردناک جز ضجه وتلاش ـ که هیچ کدامش را زمان نمی فهمد ـ چاره ای نمی تواند جست . نعره ی خروس ، این مؤذن مذهب ده ، را آنجا خوب می شناسد . وی رسول نظامی است که بر جهان و بر انسان تحمیل شده است و او را به تکه های ریز و هم اندازه ای خرد کرده است ، هر یک لقمه ای در زیر دندان آن دو دلقک سیاه و سفید .
« خروس ها بر خاستند؟ می خوانند؟ مگر سحر شده است؟» زمزمه هایی از بام ما و از بام های دور و نزدیک در دل سکوت نیمه شب پیچید . اما ... نه، نیمه شب است، ماه، ستاره ها همه نیمه شب رانشان می دهند . آری، حتی آسمان زیبا و معصوم خدایی کویر هم او را تکذیب کرد !
ها! خروس بی محل! از کجاست؟ اِ ! ازبام خانه فلانی ها است! وای ، آری ... از خانه ما است ... آن جوجه خروس شر و جنگی! حیف! چه جوجه خروس قشنگی بود! چند ماه دیگر چی می شد؟ حیوان هنوز صدایش دو رگه است ! هنوز مرغش را ندیده است، هنوز...
+
نوشته شده توسط دوستداران د کــتر در جمعه 1386/01/24 و ساعت 12:55 |
استفاده از این مطلب ، با ذکر آدرس وبلاگ بلامانع است .