تبليغاتX
دکتر علی شریعتی

!!! کلیه دوستانی که در رابطه با دکتر و یا موضوعات مرتبط ، مطلب ، نوشته و یا اثری دارند ؛ می توانند آنرا به آدرس YaserKH@Gmail.com ارسال کرده ، تا در صورت تایید به اسم خود شما در وبلاگ ثبت شود . با تشکر ...
- ذکر منبع حتی الامکان الزامی ست
-مطالب خلاصه تر و محتوایی تر ؛ بهتر . باز هم حتی الامکان
- اگر در صحنه نیستی ، هر کجا که می خواهی باش . هدف اینست که در صحنه باشی ...
- هر چند وقت یک بار کل مطالب وبلاگ بصورت آفلاین در قالب یک فایل فشرده شده ، در اختیار دوستان قرار میگیرد .

پایان کویر در سه قسمت | قسمت دوم

یک بار دیگر خواند! زمزمه ها بیشتر شد. همسایه ها به جنب و جوش آمدند . قطیفه های سفیدی که همچون کفن بر بام های ده پهن گسترده بود و مردم خفته ی ده را در خود پیچیده بود، تکان خورد . برخی آنها را کنار زدند ، برخی نیم خیز شدند ، برخی بر پا ایستادند ، برخی پا شدند و به راه افتادند ... همه از خواب افتاده بودند و شب و آرامش آرام شب در ده به هم خورده بود. سکوت کویر آشفته شده بود ، برخی چیزی نمی گفتند ، عده ای – بیشترشان از جوانها – شنیدم که می گفتند خوب شد بیدار شدیم، نوبت آب ماست و اگر خواب می ماندیم به هدر رفته بود، آب به کویر می رفت و کشتمان خشک می شد، بچه مان دم رو افتاده بود و نزدیک بود خفه شود، تشنه بودیم، کمی آب ... حالا آب ِ جو زلال است ، کوزه هامان را پر کنیم، در خانه را وا گذاشته بودیم. گربه، سگ، شغال ... گرگ آدم خوار... خوب شد از خواب افتادیم... اما غالبا قرقر می کردند : از خوابمان انداخت، این خروس شوم است ، ملعون است . بیشتر ریش سفیدها و پیرپاتالها همچنان در خواب نق می زدند و با پلک های بسته بد و بیراه می گفتند!
رفته رفته صدا ها خوابید و مردم در بسترهاشان آرام گرفتند . باز قطیفه های سفیدی را که در شب همچون کفنی می نمود بر روی خود کشیدند و کم کم دوباره به خواب رفتند.
صبح، خورشید باز سر رسید و نیمی از بام را گرفت و خیس عرق، و بی طاقت از گرما بیدار شدم و از پله ها پایین رفتم. توی هشتی قالیچه انداخته بودند و چای می خوردند . شاغلام که سه نسل از اسلاف ما را خدمت کرده بود و می گفت دوره شش پادشاه را دیده است و پدرم و عموهایم در چشمش جوانک های جاهل و چشم و گوش بسته و بی تجربه ای بودند ، نشسته بود ، با قیافه ای که رد پای گذر سالیان دراز بر آن پیدا بود و ریش گرد و سفید و زیر گلویی تراشیده و خط ریشی دقیق که آن را همچون دور گیوه ای می نمود، سرپا نشسته بود و ساقهای باریک پایش پوشیده ازپوستی چروکیده و خشک و موی سیاه و سپید، به رنگ نظامی قد کش آن را نیلی کرده بود بیرون زده بود . با قیافه ای که ، با همه بلاهتی که از آن می ریخت سخت حکیمانه می نمود و هر کس از آن احساس می کرد که پیر غلام چیزهایی بسیار می داند که وی نمی داند ، و او خود نیز بر این عقیده سخت راسخ بود . می کوشید که « لفظ قلم » هم حرف بزند تا دیگر نقصی نداشته باشد . تنها کمبودی که احساس می کرد همین لهجه ی دهاتی اش بود ...

+ نوشته شده توسط دوستداران د کــتر در شنبه 1386/01/25 و ساعت 22:17 |
استفاده از این مطلب ، با ذکر آدرس وبلاگ بلامانع است .