آفتاب عرفان
یک شبنم
این است آن منی که از سال های دراز ،
از نخستین روزی که به خویش چشم گشوده ام ،
بر دوش کشیده ام
و کشیده ام
و کشیدم
و از گرماها و سرماها
و شکست ها و پیروزی ها
و سفرها و حضرها
و شادی ها و غم ها گذشتم
و گذراندم
و آوردم
و آوردم
تا در آخرین سرمنزل مسیح
آن را بر روی یک گلبرگ ،
در کام شکفته و تشنه یک گل صوفی چکاندم .
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ ،
شب حیات را تحمل کردم .
و آفتاب سر زد .
این است آن منی که از سال های دراز ،
از نخستین روزی که به خویش چشم گشوده ام ،
بر دوش کشیده ام
و کشیده ام
و کشیدم
و از گرماها و سرماها
و شکست ها و پیروزی ها
و سفرها و حضرها
و شادی ها و غم ها گذشتم
و گذراندم
و آوردم
و آوردم
تا در آخرین سرمنزل مسیح
آن را بر روی یک گلبرگ ،
در کام شکفته و تشنه یک گل صوفی چکاندم .
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ ،
شب حیات را تحمل کردم .
و آفتاب سر زد .
طلوع کرد .
اما آفتاب مرگ نبود ... .
شگفتا آفتاب دیگری بود .
آفتاب عرفان بود .
با رنگ زرینش
گرمای آتشینش
و درخشش نازنینش
و پنجه های نرم و لطیف نوازش گرش
و تلالؤ زیبا و خوب و گرمی بخش هر لحظه بیشترش ،
و هر لحظه بلندترش
و هر لحظه گسترده تر و فراگیرترش !
( دکتر شریعتی )
اما آفتاب مرگ نبود ... .
شگفتا آفتاب دیگری بود .
آفتاب عرفان بود .
با رنگ زرینش
گرمای آتشینش
و درخشش نازنینش
و پنجه های نرم و لطیف نوازش گرش
و تلالؤ زیبا و خوب و گرمی بخش هر لحظه بیشترش ،
و هر لحظه بلندترش
و هر لحظه گسترده تر و فراگیرترش !
( دکتر شریعتی )
+
نوشته شده توسط دوستداران د کــتر در یکشنبه 1385/08/07 و ساعت 11:2 |
استفاده از این مطلب ، با ذکر آدرس وبلاگ بلامانع است .
